طرح های برگزیده

    • در نجف سینه بی قرار از عشق گفت لایمکن الفرار از عشق...

      زخمی ام التیام می خواهم

      التیام از امام می خواهم

      السلام وعلیک یا ساقی

      من علیک السلام می خواهم

      مستی ام را بیا دوچندان کن

      جام می پشت جام می خواهم

      گاه گاهی کمی جنون دارم

      من جنونی مدام می خواهم

      تا بگردم کمی به دور سرت

      طوف بیت الحرام می خواهم

      لحظه مرگ چشم در راهم

      از تو حسن ختام می خواهم

      در نجف سینه بی قرار از عشق

      گفت لایمکن الفرار از عشق...


       شاعر : سید حمید رضا برقعی

       طراح پوستر : کرار والپیپر


    • دیری نپایید که ماه بر آمد...

      2


      مطلبی که خواهید خواند پس از دیدار هنرمندان حوزه هنری با رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، در آبان‌ماه 1368 نگارش یافته...

      دیدیم که می شناسیمش ……..و تصویرش را از پیش در خاطر داشته ایم. دیدیم که می شناسیمش، نه آن سان که دیگران را…… و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر ؟ دیده ای هرگز که نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نبشناسد؟
      دیدیم که می شناسیمش، بیش تر از خود … تا آنجا که خود را در او یافتیم، چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه ای که صاحب سایه را …… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می گستر دیم و شب که می رسید به او می پیوستیم.
      آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟ می دیدیم که چشمانش فانی است ، اما نگاهش باقی، می دیدیم که لبانش فانی است ، اما کلامش با قی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم ؟ کاش گوش نامحرمان نمی شنید .
      پهندشت "حدوث " افقی بود تا "طلعت ازلی " او را اظهار کند و "زمان فانی "، آینه ای که آن "صورت سرمدی را دیدیم که می شناسیمش، و او همان است ، که از این پیش طلعتش را در آب و خاک و باد و آتش دیده ایم، در خورشید آنگاه می تابد، در ابر آنگاه که می بارد،در آب باران آنگاه که در جست و جوی گودال ها و دره ها برمی آید ،در شفقت صبح ،در صراحت ظهر درحجب شب در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان، در شکافتن دانه ها و در شکفتن غنچه ها ... در عشق پروانه و در سوختن شمع...

      دیدیم که می شناسیمش و آن "عهد " تازه شد. شمع میمرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدی که آتش او با بال های ما بسته است .دیدیم که می شناسیمش و دوستش داریم ،آن همه که آفتابگردان آفتاب را ، آن همه که دریا ماه را... و او نیز ما را دوست میدارد ، آن همه که معنا لفظ را.
      دیدیم که می شناسیمش ،از آن جاذبه ای که بالها را بسوی او می گشود ،از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود، از آنکه می سوخت و با اشک از چشمان خویش فرو میریخت و فانی می شد در نوری سرمدی ، همان نوری که مبدآ ازلی ادم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب میگذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن بر نشسته است . چشمانش بسته شد،اما نگاهش باقی ماند ، دهانش بسته شد ،اما کلامش باقی ماند.
      زمین مهبط است، نه خانه وصل. در این جا نور از نار می زاید و بقا در فنا است و قرار در بی قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می دانستیم .پروانه ای دوران دگردیسی اش رابه پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفضی تهی از معنا ، از شاخه درخت فرو افتاد . رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و ان اخرین شب ، دیگر به صیح نینجا مید .در تاریکی شب ، سیر سیرکی نوحه غربت را زمزمه میکرد. خانه، چشم بر زمین و اسمان بست و در ظلمت پشت پلک ها یش پنهان شد. پرده ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه سرد و بی روح زمین نیفتد و درخود ما ندیم و یتیمانه گریستیم.
      دیری نپایید که ماه بر آمد و در آینه خود را نگریست و شب پرک ها بال به شیشه کوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.
      عزیز ما ، ای وصی امام عشق ! آنان که معنای "ولایت " را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند ، اما شما خوب می دانید که سر چشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست. خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن که روز به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .
      ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شکست . سر ما و قدمتان ، که وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان (ع)...

      نویسنده : سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
      رفتن به صفحه اصلی سایت

    • یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد...

      یک نفر مانده از این قوم

      چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت

       دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

       آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد

       با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد

      داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود

      چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود

      داد و بیداد برادر که برادر تنهاست

      جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست

       یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند

      همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

      همه رفتند غمی نیست علی می ماند

      جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

      مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده

      دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده

      در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند

      جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند

      مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون

      آنچنانی که علی از احد آمد بیرون

      می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

      دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

      می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است

      می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

      چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد

      وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد

      کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام

      تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

      فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد

      ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

      می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

      دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

      می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد

      با جهاز شتران کوه احد برپا شد

      و از آن آینه با آینه بالا می رفت

      دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

      تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد

      پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

      تا شهادت بدهد عشق ولی الله است

      پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

      پیش چشم همه دست پسر بنت اسد

      بین دست پسر آمنه بالا می رفت

      گفت: اینبار به پایان سفر می گویم

      " بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

      راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است

      کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

      واژه در واژه شنیدند صدارا اما...

      گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

      سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

      آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

      می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

      دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

      شهر اینبار کمر بسته به انکار علی

      ریسمان هم گره انداخته در کار علی

      بگذارید نگویم که احد می لرزد

      در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

      می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

      دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

      می نویسم که "شب تار سحر می گردد"

      یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد...


      شاعر : سید حمید رضا برقعی